تبليغاتX
مديريت نگرش

مديريت نگرش

خدمات آنلاين آمادگي آزمون دكتري 1391

شبکه ملی اطلاعات افتتاح می‌شود

رضا تقی پور با اشاره به مهمترین برنامه های وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات اظهار داشت: مهمترین اولویت ما در سال جدید افتتاح شبکه ملی اطلاعات است که فاز اول آن را تا خرداد 91 افتتاح می کنیم.

به گزارش فارس، وی افزود: توسعه خدمات دولت الکترونیک و ارتقای شاخصهای بین المللی به عنوان اهداف برنامه پنجم توسعه کشور، توسعه شبکه ملی مدارس،‌ شبکه علمی کشور و ‌شبکه سلامت از دیگر برنامه هایی است که در سال جدید پیگیری خواهیم کرد.

وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات در ادامه تصریح کرد: ایجاد مراکز داده داخلی، توسعه نرم افزارها مانند موتور جستجو بومی، سیستم عامل بومی و پست الکترونیک توسط بخش خصوصی در حال انجام است که امیدواریم فاز اول به زودی افتتاح شود و فاز دوم هم تا پایان سال 91 به خوبی آغاز شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/14ساعت   توسط منصور عزتي   | 

انسانها را همانگونه كه هستند ببينيد نه آنگونه كه خودتان مي خواهيد.

 
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش
آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل
دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن
شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و
شكایت كند .
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده
بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت  و
دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند
.
كتاب پدران، فرزندان ، نوه ها اثر پائولو كوئلیو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/02ساعت   توسط منصور عزتي   | 

دلتنگ خودم هستم

مرا چه شده

دلم را چه شده

چرا دل تنگ هستم

********

محتاج نیستم

اما

دلتنگ یک محبت هستم  

دلتنگ یک سلام هستم

دلتنگ یک نگاه هستم

که

فقط تو چشمان من باشد

فقط ماله دل  من باشد

وجود من باشد.

خدایا....

این چه رسمی دارد روزگار تو

این چه حکمتی دارد،خدایی تو

دلم تنگ شده برای یک نگاه

برای دستی که ماله من باشد

برای بوسه ایکه سمت من باشد

و من

ماله او... باشم تا نهایت ....

 

********

مرا چه شده

دلم را چه شده

چرا دل تنگ هستم


شعر از امير سليلي

http://www.salili.ir/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت   توسط منصور عزتي   | 

یک خاطره غرور انگیز

چندي پيش آقاي مهندس فنائي مالک و مديرعامل شرکت الکتروکوير يزد که سازنده تابلوهاي فشارضعيف و فشار متوسط تحت ليسانس زيمنس مي باشد، تلفني با من تماس گرفتند و راجع به يک آموزش براي کارکنانشان با هم صحبت کرديم. برايم بسيار جالب بود که مديرعاملي با اين همه مشغله براي آموزش کارکنانش شخصا تماس بگيرد و نيازها و خواسته هايش را بگويد. تا آن موقع فکر مي کردم موفقيت الکتروکوير بخاطر نام زيمنس هست اما . . . بگذريم
در خلال صحبت تلفني، آقاي مهندس فنائي خاطره اي را برايم تعريف کردند که مي خواهم در اينجا آنرا از زبان خودشان برايتان نقل کنم:
چندسال پيش مديران و کارشناسان کارخانه اي در سنگاپور براي بازديد از شرکت الکتروکوير يزد به ايران آمدند. ما ميزبان آنها بوديم و تا جائيکه در توان داشتيم سعي داشتيم پذيرايي و مسافرت خوبي را براي دوستان فراهم کنيم. تيم تشريفاتي تمام برنامه ريزيهاي لازم را انجام داده بود و تمام مقدمات و مراحل سفر اين دوستان از لحظه رسيدن به فرودگاه امام خميني تا آمدنشان به يزد، بازديد از شرکت و سايتها،جلساتي که قرار بود داشته باشيم، اماکن تاريخي و ... تا لحظه بازگشتشان برنامه ريزي شده بود و به ياري خدا تقريبا همه چيز طبق همان برنامه ها پيش رفت و مهمانان بازگشتند. مدتي بعد از آن مرا به شرکتشان در سنگاپور دعوت کردند. آنها هم طبق معمول برنامه هاي خاص مهمانان را فراهم کرده بودند. از فرودگاه به هتل و بعد از استراحت کوتاهي راهي کارخانه شديم که کمي از شهر و محل هتل دور بود. مديرعامل شرکت سنگاپوري که در ايران مهمان ما بود در کل مسير فرودگاه به هتل و از آنجا به کارخانه من را همراهي مي کردو صحبتهاي معمولي و تعارفات معمولي بين ما رد و بدل مي شد.
اما من از بدو ورودم به فرودگاه سنگاپور، مسير هتل و بعد از آن مسير کارخانه دلشوره عجيبي گرفته بودم، من فرودگاه، هتل، خيابانهارا مي ديدم و با شهر خودم و کشور خودم مقايسه مي کردم، خودروهايشان، مردم شاد و راحتشان، انگار آنجا کشوري آسيايي نبود. . .
خيلي دلم گرفته بود و شور مي زد، ما آنها را کجا برده بوديم و آنها من را به کجا دعوت کرده بودند. فکر کنم مديرعامل آنها متوجه حالم شد و پرسيد: آقاي فنائي عزيز توي چه فکري هستي؟ شما که هيچ وقت اينقدر ساکت نبوديد؟
به خودم آمدم، نمي دانستم راستش را بگويم يا سوالش را با لبخندي و جوابي کليشه اي پاسخ دهم. تصميم گرفتم احساس دروني ام را بگويم:
راستش را بخواهي دوست عزيز، الآن که دارم کشور، شهر، هتلها و مغازه ها و خيابانهاي شما را مي بينم، خجالت کشيدم که ما شما را به کجا کشانديم و شما من را به چه جايي دعوت کرديد.
ناگهان با شنيدن حرف من زد زير خنده. خنده اي بلند و طولاني، اما خنده اش احساس بدي به من نمي داد، خنده اش بوي غرور يا مسخره کردن نمي داد. خنده دوستانه و رضايت بخشي بود. پرسيدم چه شده که اينچنين از اين حرف ساده من مي خندد؟
جوابم را اينچنين داد:
من و همکارانم از روزي که از شرکت شما برگشتيم و تصميم گرفتيم شما را به اينجا دعوت کنيم، دائما در اين فکر بوديم که شما ما را به چه کارخانه اي برديد و ما شما را مي خواهيم براي بازديد به چه کارخانه اي ببريم، نظم و شور و اشتياق و عشقي که من و همکارانم در کارخانه شما ديديم، وضعيت توليد و کيفيت کاري که از شما ديديم و سيستم برنامه ريزي اي که در کارخانه شما بود به ما احساس خجالت داد. من وقتي وضعيت کارکنان شما را ديدم شخصا از همکارانم خجالت کشيدم. در راه برگشتمان همکارانم مي گفتند ببينيد در وسط کوير يزد چه شرکت و کارخانه اي چنين محصولاتي توليد مي کند.
و دست آخر گفت:
دوست عزيز خنده من براي اين بود که من و همکارانم خجالت مي کشيم و دلشوره داريم که شما را براي بازديد داريم به کارخانه مي بريم.
من که در پشت تلفن موهاي تنم سيخ شده بود احساس کردم مهندس فنائي قسمتهاي آخر خاطره اش را با بغض تعريف مي کند. بغضي که شايد بخاطر سختيهايي بود که براي الکتروکوير کشيده بود، آن هم در چنين شرايطي و بدون هيچگونه حمايتي.
خاطره اش غرور ايراني بودن را در من زنده کرده بود. کارآفريني که سالهاي عمر خود را در صنعت و توليد و کيفيت صرف کرده بودبا داستانش من را به فکر واداشت. او اين داستان را براي تعريف از کارخانه اش تعريف نکرده بود. او مي خواست معناي عشق و ايمان را به من حالي کند تا من بعنوان مدرس بتوانم اينرا به کارکنانش آموزش دهم.
يعني واقعا با همين وضعيت موجود و در شرايط کنوني، هم مي توان توليد باکيفيتي داشت؟
يعني واقعا مي توان با شور و عشق و ايمان، تأثير شرايط محيطي را از بين برد؟
کارخانه داري و توليد محصول باکيفيت و مقرون به صرفه در کشوري که حمايتهاي دولتي از بخش صنعت ناچيز است، جاده هاي ايمن و مناسبي براي حمل و نقل ندارد و... به نظرم کار بسيار دشواري است، اما آنروز باور کردم که شدني و امکان پذير است.
بعنوان مشاور با هر مديري که صحبت مي کنم از دست پرسنل بي انگيزه و ناکارآمد خود گله مند است. يعني واقعا ممکن است در شهري کويري در کشورمان، اينچنين نيروهاي انساني تربيت کرد؟
يعني بقيه مديران در اشتباهند که مي گويند فرهنگ مردم و به تبع آن فرهنگ کارکنان ما پايين است؟
از بعد از تلفن مهندس فنايي، حالم دگرگون شده!
خيلي دلم مي خواهد بتوانم يک سمينار براي همه مديران صنايع بويژه در بخش خصوصي برگزار کنم و برعکس هميشه که خودم سخنراني مي کردم، از مهندس فنايي دعوت کنم تا اين داستان را با همان هيجان هميشگي خودش، براي ديگر مديران تعريف کند. به اميد آن روز.
پاينده باد ايران. پاينده باد صنعت. پاينده باد کارآفرين

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/04ساعت   توسط منصور عزتي   | 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست،

بد، است و نه،

چون نسبت سودش به ضرر، یک به صد است

طفل معصوم به دورسرمن می چرخید

به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش،

تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

حسین پناهی
 روحش شاد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/02ساعت   توسط منصور عزتي   | 

وقتی خدا به قولش عمل می کند

نویسنده وبلاگ "مسئولیت و سازندگی" در مطلبی با عنوان "وقتی خدا به قولش عمل می‌کند" نوشت:

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری . 

 بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد  ۵۰ ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا  ۲۱  یا ۲۲  سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه

اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

 حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰  تومان عیدی داد، ۱۰  تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. 

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟  "باز کن می فهمی" باز کردم،  ۹۰۰  تومان پول نقد بود! این برای چیه؟  "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰تومان باشه نه ۹۰۰  تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"  بگو ببینم از کجا می دونستی؟

نگو حدس زدم که خنده دار است.  استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰  برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟*"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/01ساعت   توسط منصور عزتي   | 

عشق معلمي

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، 
متورم شده است
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
 
***
 
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/25ساعت   توسط منصور عزتي   | 

آدم‌ها دو دسته‌اند

آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌هایی كه ریسك می‌كنند، آن‌هایی كه نمی‌كنند.
هر دو گروه هم برای خودشان دلایل قانع‌كننده‌ای دارند. البته دلایلشان فقط خودشان را قانع می‌كند، چرا كه اگر قرار بود گروه مقابل را هم قانع كند، آن‌ها دیگر گروه مقابل نبودند؛ می‌آمدند توی همین تیم. گذشته از این كه ریسك اصولا تعریف خاصی دارد یا نه و این كه حد و حدودش را چه كسی تعیین می‌كند، بعضی‌ها كلا مخالف ریسك كردن هستند. می‌گویند كه «امن‌ترین جای استخر، قسمت كم‌عمق‌اش است». گروه مقابل هم می‌گویند كه «ولی نه اگه بخوای شیرجه بزنی»...
آدم‌هایی كه شیرجه نمی‌زنند عموما زندگی معقولی دارند. به‌قول قدیمی‌ها «طریق عافیت برمی‌گیرند.» بیش‌تر مواقع طبق معیارهای جامعه‌شان پیش می‌روند، كار ثابتی پیدا می‌كنند، درآمد ثابتی دارند، حقوق بازنشستگی دارند، خطر خیلی خاصی هم تهدیدشان نمی‌كند. بیمه هستند. آن روز برای‌شان نمی‌رسد كه هیچ درآمدی نداشته باشند. در همان قسمت كم‌عمق استخر آب‌تنی می‌كنند.
آدم‌ها وقتی كه كم‌سن و سال‌تر هستند چیزی كه زیاد دارند، رویاست. هر چه كه بزرگ‌تر می‌شوند، دانه‌دانه این رویاهای‌شان را می‌سپارند به دست فراموشی. در یك جایی از زندگی‌شان به خودشان نگاه می‌كنند و یادشان می‌آید كه رویاهایی داشتند، به هیچ كدامشان هم نرسیده‌اند.
رابطه‌ی مرموزی هست بین «رویا» و «ریسك». آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌هایی كه رویاهای‌شان را فراموش می‌كنند، آن‌هایی كه نمی‌كنند.آن‌هایی كه برای رسیدن به رویاهای‌شان خطر می‌كنند، آن‌هایی كه نمی‌كنند.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت   توسط منصور عزتي   | 

استیو جابز زنده است!

صبح با آی.پاد یا زنگ آیفون بیدار شده و با آی.تیونز در پارک، ورزش صبحگاهی کرده، با آی تی وی پادکست می کنیم و با آی.پد سر کار می رویم.

همه اینها مدیون تفکر سوپر مدیر آی تی است که اینک اسمش آی.استیو است: (آی.استیو سرگذشت استیو جابز به قلم نویسنده سابق تایمز والتر ایساکسون است که قرار است از روی آن هالیوود فیلمی بنام استیو جابز بسازد)  مردی که متولد 24 فوریه 1955 بود و در 5 اکتبر 2011 درگذشت اما آن فقط جسمی بود مرکب از ژنهای سوریایی،آلمانی و سوئیسی (پدر سوریایی بنام عبدالفتاح جاندالی و مادری بنام جوآنا شیبل) که رفت.

 استیو جابزی که دنیای آی تی به خود دیده، نه تنها نمرده؛ بلکه شیوه مدیریتی اش، ابداع محوری اش در طول زندگی، خستگی ناپذیری در دنیای سراسر متحول آی تی و حتی تیریپ اسپرت و جین و کتانی اش جاودانه خواهد ماند. او کت و شلوارهایی که بیل گیتس دوست دیرین و رقیب دوران جوانی اش می پوشید را دوست نداشت. استیو والدینش را پاول و کلارا می دانست و دوست نداشت به آنها بگوید ناپدری و نامادری، و همیشه در مصاحبه هایش می گفت آنها پدر و مادر واقعی من هستند! و البته هرگز سعی نکرد با پدرش ژنتیکی خود یعنی عبدالفتاح تماس برقرار کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت   توسط منصور عزتي   | 

چهار درس زندگی که باید از میمون، موش، قورباغه و سگ ها فرا بگیرید

 این مطلب ترجمه فارسی مطلب What Animals Can Teach Us About Reaching Our Goals سایت Pick The Brain است. این سایت از جمله سایت های انگلیسی زبان پرطرفدار است که مطالب بسیار خوبی در زمینه بهبود زندگی، روانشناسی و… منتشر می کند.

 میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.

 نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.

قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

 نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.

 موش های شناگری که غرق شدند: این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.

 نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.

  سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند: تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.

 روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.

 نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!

 با تشکر از دانشجوی محترم خانم فرشته مقدسی برای ارسال این مطلب  زیبا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت   توسط منصور عزتي   | 

پایان یک اسطوره تکنولوژی ؛ استیو جابز از دنیا رفت


امروز یکی از غم انگیز ترین روزها برای دنیای تکنولوژی به حساب می آید. استیو جابز موسس و مدیرعامل سابق اپل ساعاتی پیش در سن ۵۶ سالگی درگذشت و اپل و طرفدارانش را تنها گذاشت. سرانجام روزی رسید که باید با متفکر پشت سیب گاز زده خداحافظی کنیم. اگر به صفحه اول سایت اپل مراجعه کنید می بینید که با یک عکس از استیو جابز جایگزین شده و حتی گوگل نیز در صفحه اول اش را به استیو جابز اختصاص داده است. در اعلامیه مختصری که از سوی اپل منتشر شده است، آمده است: اپل یک نابغه خلاق و رؤیایی را از دست داده است و دنیا دچار فقدان یک انسان شگفت‌انگیز شده است. آنهایی از ما که بخت کافی برای شناخت و کار با استیو جابز را داشتند، یک دوست عزیز و مربی مشتاق را از دست داده‌اند. استیو از خود شرکتی به جای گذارد که فقط خود او می‌توانست، ایجادش کند و روح او برای همیشه در مؤسسه اپل خواهد بود.
+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/16ساعت   توسط منصور عزتي   | 

قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو
ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار

مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟

کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار

مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟

کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !

بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن
يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟

خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که
بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه

کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه

مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!

نكته مديريتي :

قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت   توسط منصور عزتي   | 

آسیب دیدن اعتماد اجتماعی از شنیدن خبر اختلاس

یکی از مفاهیمی که در سالهای اخیر وارد حوزه های گوناگون اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شده سرمایه اجتماعی است که در اشکال گوناگونش یکی از مهمترین مفاهیم ظهور یافته در دوران ماست. سرمایه اجتماعی دارای محورهایی اساسی به نامهای اعتماد اجتماعی، مشارکت و آگاهی است که در جامعه اسلامی ما ایمان نیز به آن اضافه می شود.

 از میان اجزای سرمایه اجتماعی، اعتماد اجتماعی اصلی ترین و مهمترین محوری است که با ایمان ارتباط مستقیم دارد و با کاهش باورهای دینی و ارزشهای اخلاقی، اعتماد اجتماعی نیز کمرنگتر میشود.

 اعتماد اجتماعی یعنی پایبند بودن به هنجارها و ارزشهایی که مورد قبول آحاد جامعه بوده و باعث رشد فرهنگی و بالندگی اقتصادی میشود. با بالا رفتن آگاهی، مشارکت اجتماعی افزایش می یابد همانگونه که با بالا رفتن ایمان، اعتماد عمومی به یکدیگر در میان مردم، اعتماد به نهادهای مردمی و دولتی و مشارکتهای داوطلبانه در تشکلهای غیردولتی در شبکه های ارتباط اجتماعی افزایش می یابد.

اعلام خبرهایی مثل اختلاس سه هزار میلیارد تومانی نه تنها باعث شوک اجتماعی میشود بلکه اعتماد اجتماعی را نیز کاهش میدهد. وقتی یک قاچاق فروش به خاطر آلوده کردن و به مخاطره کشیدن اجتماع اعدام میشود، فرد یا افرادی که با چنین حرکاتی باعث ایجاد بدبینی به نظام اجرایی میشوند نیز باید اعدام شوند. این موضوع ربطی به خشونت یا حقوق بشر ندارد. کمرنگ شدن اعتماد مردم به سیستم بانکی و باور کردن ضعف نظام اجرایی باعث به خطر افتادن آن جامعه شده و در کنار کمرنگ شدن اعتماد اجتماعی، فساد اقتصادی و اداری، اضطراب اجتماعی نیز افزایش می یابد چرا که مردم از خود میپرسند با این پول چند مدرسه و بیمارستان و مسجد میتوان درست کرد؟ چند خانه برای افراد مستعد ازدواج یا خانواده های بی سرپناه میتوان بنا کرد؟ و حالا عوامل این اختلاس چند سالی در زندان می مانند و بعد از آزادی با خیال راحت این سرمایه غارت شده را خرج میکنند.

به اینها اضافه کنید مشکلاتی را که بسیاری از افراد برای تامین شهریه مدرسه یا دانشگاه فرزندانشان با آن رو به رو هستند. در نظر بگیرید پدری را که برای تامین شهریه فرزندانش، خورد و خوراک خانواده‌اش، تامین جهیزیه دخترش و یا تامین یک سرپناه مجبور به فروش کلیه خود میشود؛ در حالی که همین فرد برای گرفتن یک وام بانکی حتی با مبالغ نه چندان زیاد با موانع زیادی رو به رو است و در آخر هم به بهانه های مختلف همین مبلغ کم از او دریغ میشود.

 برای بدبین کردن مردم به نظام اجرایی چه خیانتی از این بالاتر میتواند باشد؟ آیا جرم این افراد از جاسوسها کمتر است؟ اینکه اینگونه مفاسد در جامعه آشکار میشوند جای خوشحالی است که هیچ خائن اقتصادی در حاشیه امن نیست اما این موارد که این پول در چه مدت، توسط چه افرادی و چگونه از سیستم بانکی خارج شده و چه کسانی از عوامل اختلاس در هنگام اجرای نقشه شوم آنها حمایت میکرده اند خود جای تعمق دارد.

 از نگاه رفتارشناسی، برای تقویت اعتماد اجتماعی و ارتقای سرمایه های اجتماعی، شفاف سازی در مورد اشخاص و اقدامات آنها که منجر به این فاجعه اخلاقی شده لازم است و پنهان کردن چهره و نام آنها بعد از محاکمه و قطعی شدن و اکتفا به چند سال زندان در رابطه با مجازاتشان فقط دادن چراغ سبز به افزایش اینگونه ناهنجاری های رفتاری و اقتصادی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/23ساعت   توسط منصور عزتي   | 

صحبت‌های پرویز پرستویی در برنامه ماه عسل

ممنون احسان که این آدم‌ها را نشان‌مان دادی.../در برابرشان سر تعظیم فرود می‌آورم .

صحبت‌های پرویز پرستویی در برنامه ماه عسل

به گزارش کافه سینما در بخش انتهایی آخرین برنامه ماه عسل۹۰ پرویز پرستویی روی خط تلفن برنامه می‌آید و ضمن تمجید از برنامه ماه عسل حرف‌های قابل تأملی می‌زند، متن کامل صحبتهای پرستویی را بخوانید:

همهٔ برنامه‌ها را دیدم و چون می‌دونم تو برنامه‌هایت می‌گویی سلام و علیک را بزارید کنار می‌خوام بدون مقدمه یک مطلب کوچک، اون که احساس من در مقابل این برنامه است را برایتان عنوان بکنم.

سلام و خدا قوت به شما احسان علیخانی عزیز و تمامی همکارانتان که به مدت یک ماه هر شب در برنامه خوبتان تلاش کردید و آدم‌ها یا بهتر بگویم انسان‌هایی را آوردید به مردم نشان دادید که هر کدام با مسئله خاصی همراه بودند. مسائلی که جامعه ما سالیان سال با اون‌ها رو به رو بودند و با هر کدام برخورد یا نگاه خاصی داشتند. یکی را با تمسخر، یکی را با ترحم، یکی را با تحقیر و یکی را با نفرت نگاه می‌کردند. اما حضور تک تک اون‌ها در برنامه شما به ما یاد دادند که با آن‌ها چگونه برخورد کنیم. و اما خود اون‌ها بدون اینکه خودشان را سانسور کنند تمام اون چه که در دل و ذهن و زندگیشان می‌گذشت و می‌گذرد را با ما صادقانه در میان گذاشتند.

شاید خیلی از این دست انسان‌ها که در جامعه ما زندگی می‌کنند، گمنام و بی‌نام و با تنگ دستی روزگارشان را سپری می‌کنند اما هیچکدامشان دست کمک به طرف ما دراز نکردند چرا که یاد گرفتند چگونه با امبد، مقاومت، بردباری، صبر، تحمل، دوست داشتن و عشق با مشکلاتشان کنار بیایند و امید را سرلوحهٔ زندگیشان قرار بدهند و فقط خدا را در نظر بگیرند. چیزی که شاید خیلی از ما‌ها فراموشش کردیم.

به گزارش کافه سینما، پرستویی سخنان‌اش را این طور ادامه داد:‌ همدیگر رو دوست نداریم، دل خوشی از هم نداریم، هرجور که دلمون بخواد در مورد هر چیزی و هر کسی قضاوت می‌کنیم و بعضی‌ها رو با زبان تلخ و قضاوت‌های واهی تو ذهن و دل خودمون می‌کشیم‌شان. خوبه که امید، انسان دوستی، گذشت، صبوری و از همه مهم‌تر خداپرستی رو از این‌ها یاد بگیریم. با همه مهربون باشیم و به درد هم بخوریم، همه رو از خودمون بدونیم و انقدر نسبت به همه چیز و همه کس بدبین نباشیم.

یک ماه گذشت، یک ماه نمونهٔ آدمهایی رو دیدیم که هر کدامشان با مشکلات و مسائل خاصی روبه رو بودند. ببینیم ما از این به بعد چی کار می‌کنیم؟ این عزیزان به اندازهٔ همهٔ عمر به ما سر مشق دادند. امیدوارم ماهم تکالیفمان را خوب و بدون غلط انجام بدیم.

یادمون نره خواسته‌های بچه‌های بی‌سرپرست را، خانواده‌هایی که پنج قلو دارند، مردی که از اعتیاد برگشته، جوانی که قتل کرده، پزشکی که با سرطان کنار اومده، دوقلو‌های به هم چسبیده، مردی که ایدز داره، زنان پایداری که پای همهٔ سختی‌ها ایستادند، مادر چهار شهید و آزادگان و جانبازان گمنام.

و من در آخر سر تعظیم در مقابل هر کدام از مهمانانتان فرود می‌آورم که به من یاد دادند چگونه می‌شود در مقابل سخت‌ترین مسائل زندگی ایستاد و به خدا نزدیک شد.

  • کافه سینما

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/11ساعت   توسط منصور عزتي   | 

یک نگاه: نقاط قوت قذافی که دیده نشد!

محمدرضا نوروزپور در وبلاگ خود نوشت:

سرهنگ قذافی، بد یا خوب، دیگر تمام شد و آنچه در لیبی می گذرد پس لرزه های زلزله ای است که تا لحظه کنونی همراه با کاخ ظلم او، ویرانی های عظیم دیگری نیز به بار آورده است که پایان آن برای کسی معلوم نیست.

بدون تردید قذافی رهبری نالایق بود، دیکتاتور بود ، نابخردانه گمان می کرد برای ملتش کفایت می کند، در عملیات های تروریستی بین المللی دست داشت و در یک کلام به ملت خود ظلم کرد. که اگر این نبود آینده آنها را با طراحی مکانیزم های مدنی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی درست، استوار و مستحکم می کرد و اکنون آنها را به این اجبار وا نمی داشت که به قیمت نبود او همه بودهایشان را نابود کنند.

در این میان نمی توان نگران آینده این کشور نبود. لیبی کشور ثروتمندی است که بهترین نفت جهان را در اختیار دارد و از مردمی برخوردار است که در مسلمانی و حفظ قرآن شاید جزء بهترین کشورهای اسلامی باشند. اگر قذافی در همه این سال ها به رشد فکری و اجتماعی مردم کشور فکر کرده بود الان یک کشور مترقی عربی در افریقای شمالی وجود داشت که می توانست درباره آینده خود به خوی تصمیم بگیرد. اما قذافی هیچگاه در این۴۰ سال این کار را نکرد. این کشور هیچ ساختار اجتماعی، نظامی، سیاسی، علمی و فرهنگی مدونی ندارد و زمینه برای هرگونه هرج و مرج، گرو کشی، غارت منابع و چنگ اندازی های بیگانگان مهیاست.

آینده نامعلومی که چه بسا می تواند یک جنگ داخلی تمام عیار برای مردم لیبی باشد از یک سو و سکوت نخبگان جهانی درقبال مسائلی که در این کشور می گذرد از سوی دیگر سبب می شود تا دورنمای هول انگیزی در برابر ما قد علم کند.

براساس نظریه معروف مارپیچ سکوت نوئل نیومن نخبگان جامعه تحت تاثیر فضای سنگینی که رسانه ها می سازند حاضر نیستند اظهار نظر کنند. براساس نظریه مار پیچ سکوت نخبگان و حتی افراد عادی جامعه وقتی دریابند عقاید و افکار آنها در سطح جامعه در اقلیت قرار دارد جرئت اظهار نظر خود را از دست می دهند و حاضر نیستند نظری مخالف آنچه رسانه ها در افواه عمومی ایجاد کرده اند ارائه دهند چرا که مورد استهزاء، انتقاد، تنفر و بی محلی دیگران قرار می گیرند.

رسانه ها در ماجرای لیبی چنین جو و فضایی برای جهانیان پدید آوردند. بدون تردید قذافی رهبر خوبی نبود و البته دیکتاتور بود اما این همه ماجرا نیست. یعنی همه آنچه که رسانه ها لازم دیدند برای ما توصیف و ترسیم کنند دیکتاتور بودن قذافی نبود. آنها خیلی چیزها درباره لیبی را به ما نگفتند تا ما باور کنیم حمله به این کشور درست بود و حرکت مسلحانه داخلی مردم لیبی که خیلی سخت می توان نام انقلاب را روی آن گذاشت کاملا درست و منطقی بوده است.

چند روز پیش ای میلی به دستم رسید که نشان می دهد مارپیچ سکوت درباره لیبی حقیقت داشت. حقیقت داشتن مارپیچ سکوت درباره اوضاع لیبی در روزهای آینده و زمانی که به مرور گرد و غبار ناشی از هیجان سازی های رسانه ای فروکش کند بیش از پیش نمایان می شود. در این ای میل به میزان کمی از آنچه که رسانه ها صلاح ندیدند درباره لیبی دوران قذافی به ما بگویند اشاره شده است:

- در دوران قذافی بدون بهره به مردم لیبی وام داده می شد.
- دانشجویانی که در رشته های تخصصی آموزش می دیدند از دریافت یک دستمزد معمولی بهره می بردند تا آموزش آنها تمام شود .
- اگر کسی قادر نبود کار پیدا کند دولت تمام حقوق اورا تا زمانی که کار دیگری پیدا کند می پرداخت (حقوق دوران بیکاری)
- آن هنگام که کسی ازدواج می کردد زوج بطور مجانی صاحب یک آپارتمان مجانی از سوی دولت می شد.
- هرکسی می توانست در هرجای دنیا به تحصیل اشتغال پیدا کند در آنصورت دولت ۲۵۰۰ یورو به اضافه هزینه اتومبیل را به او می داد.-
- اتومبیل ها به قیمت تمام شده کارخانه فروخته می شدند
- لیبی به هیچ کشوری در دنیا یا دستگاهی بدهکار نبود حتی یک سنت. هیچ کس در دنیا طلبی از لیبی ندارد.
- آموزش رایگان برای همه شهروندان مهیا بود
- ۲۵% از جمعیت لیبی دارای تحصیلات دانشگاهی هستند.
- گدا در شهر های این کشور نبود، بی خانمان و کارتن خواب نداشته است تا زمانی که بمباران های اخیر آغاز شد.
- نان در لیبی پانزده سنت (کمتر از یک چهارم دلار) است


مردم لیبی می توانند الان خوشحال باشند. جشن بگیرند و ادعا کنند که دیکتاتور بزرگ را با کمک بیگانگان یا بدون کمک آنها از سر راه خود برداشته اند اما هرگز نمی توانند تضمین بدهند که دست کم همین آینده را برای خود و نسل های آینده شان فراهم آورند. آیا کسی هست که همین وضع موجود را برای آنها تضمین کند؟ ایا واقعا مردم لیبی پیروز شده اند؟ آیا در آینده کسی به ما خواهد گفت که مردم لیبی آلت دست اروپایی ها شدند تا با دست خودشان ثروتشان را به بیگانگان واگذارند؟

وقتی مارپیچ سکوت شکست و نخبگان و تحلیلگران و اندیشمندان و صاحبان درک درست ، فارغ از جو هیجان زده جهانی ناشی از فعالیت جهت داررسانه ها مجددا به اظهار نظر پرداختند آنگاه مشخص خواهد شد که ماجرای لیبی فریب یک ملت بود یا پیروزی یک ملت.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/11ساعت   توسط منصور عزتي   | 

لذت زندگي

تاریخ : ۲۹/۰۵/۱۳۹۰
سارا پورجعفر
لذت زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می بینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: می بینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد .

 
برگرفته از کتاب "مثل یک ببر زندگی کن" (پائلو کوئلو)

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/11ساعت   توسط منصور عزتي   | 

درسهاي استعفاي جابز از اپل

آقای جابز ۵۶ ساله، چندین سال است که با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند و از ماه ژانویه امسال به دلایل پزشکی، به صورت روزمره فعالیت نمی‌کرد.

چند روز پیش با متن زیر از مدیریت اپل استعفا داد:

«به اعضای هئیت مدیره و انجمن اپل:
همیشه گفته بودم که اگر روزی فرا برسد که نتوانم از عهده وظایفم و انتظاراتی که از من به عنوان رئیس اپل می‌رود، برآیم، اولین نفری خواهم بود که شما را آگاه خواهم کرد. متأسفانه این روز فرا رسیده است.
به این وسیله از ریاست اپل استعفا می‌دهم. اگر هیئت مدیره صلاح بداند، مایلم به عنوان رئیس هیئت مدیره و مدیر و کارمند اپل ، خدمت کنم.
توصیه می‌کنم که طرح جانشینی‌مان را اجرایی کنیم و «تیم کوک» را به عنوان رئیس اپل برگزینیم.
باور دارم که روشن‌ترین و خلاقانه‌ترین روزهای اپل، در پیش هستند و انتظار دارم که با نظارت و مشارکت به «کوک» در نقش جدیدش، یاری برسانیم.

من شماری از بهترین دوستان زندگی‌ام را در اپل پیدا کرده‌ام، از همه شما، به خاطر سال‌های زیادی که به من اجازه کار در کنارتان دادید، ممنونم.

----------------------------------------------------------------------

چند نفر از ما وقتی بدانیم که نمی توانیم، می رویم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/07ساعت   توسط منصور عزتي   | 

ممووففققتترريينن ههاا ...

نبردهای زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها و سریع ترین ها پایان نمی پذیرد؛

دیر یا زود ،موفقیت با کسانی است که بردن را باور دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/02ساعت   توسط منصور عزتي   | 

كامپيوتر هاي دست دوم

شما با کامپیوترهای دست دوم خود چه می‌کنید؟ اونها رو به قیمت پایین می‌فروشید؟ می‌گذارید گوشه انباری خاک بخوره و بعد از مدتی هم می‌اندازید دور؟

کامپیوترهای ما ممکنه زود از رده خارج بشن و دیگه جواب‌گوی نیازهای ما نباشن. شاید به نظرمون بیاد که واقعا این کامپیوترها بلااستفاده باشن. اما همین کامپیوترها می‌تونن برای خیلی‌ها، برای خیلی از کودکان و نوجوانان، برای خیلی از کودکان و نوجوانان در مدارس مناطق محروم نعمتی بزرگ باشد.

داشتم در مورد موضوعی جستجو می‌کردم که بصورت اتفاقی برخوردم به سایت موسسه خیریه مهر گیتی. این موسسه خیریه کامپیوترهای دست دوم رو تعمیر می‌کنه و به مدارس منطقه محروم ارسال می‌کنه. شاید ایده‌ تازه‌ای نباشه اما به نظرم ارزشمنده.

قصدم این بود که این موضوع رو با شما درمیون بگذارم، شاید دوست داشتید کامپیوتر دسته‌دومی که داره خاک می‌خوره رو هدیه کنید به بچه‌های مدرسه‌ای که یک جایی تو این کشور دارن در محرومیت زندگی می‌کنن. شاید لمس کی‌بوردهای قدیمی همین کامپیوترها در سرنوشت‌ یکی از بچه‌ها تاثیر گذاشت!

اگر علاقه‌مند هستید این مطب رو به اشتراک بگذارید تا دیگران هم مطلع شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/31ساعت   توسط منصور عزتي   | 

تبريك به قبولي هاي كنكور امسال

دانشجوي خوبم

سركار خانم اكرم تاجيك

كسب رتبه اول كنكور پيام نور 1390 - رشته حسابداري - رو صميمانه بهت تبريك مي گم.

اميدوارم هميشه موفق باشي.

بدينوسيله به ساير دوستاني هم كه از طريق پيامك و اي ميل و تماس و ... موفقيتشون رو اطلاع دادن صميمانه تبريك مي گم و براشون اط صميم قلب آرزوي موفقيت دارم.

ساير عزيزاني كه هم تو كلاسهاي بنده بوده اند اطلاع بدن. بي شك خوشحالي شما خوشحالي من خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت   توسط منصور عزتي   |