انسانها را همانگونه كه هستند ببينيد نه آنگونه كه خودتان مي خواهيد.
خدمات آنلاين آمادگي آزمون دكتري 1391
مرا چه شده
دلم را چه شده
چرا دل تنگ هستم
********
محتاج نیستم
اما
دلتنگ یک محبت هستم
دلتنگ یک سلام هستم
دلتنگ یک نگاه هستم
که
فقط تو چشمان من باشد
فقط ماله دل من باشد
وجود من باشد.
خدایا....
این چه رسمی دارد روزگار تو
این چه حکمتی دارد،خدایی تو
دلم تنگ شده برای یک نگاه
برای دستی که ماله من باشد
برای بوسه ایکه سمت من باشد
و من
ماله او... باشم تا نهایت ....
********
مرا چه شده
دلم را چه شده
چرا دل تنگ هستم
شعر از امير سليلي
http://www.salili.ir/
بد، است و نه،
چون نسبت سودش به ضرر، یک به صد است
طفل معصوم به دورسرمن می چرخید
به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش،
تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
نویسنده وبلاگ "مسئولیت و سازندگی" در مطلبی با عنوان "وقتی خدا به قولش عمل میکند" نوشت:
چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری .
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد ۵۰ سالهمان با آن كت قهوهاي سوختهاي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه
اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی" باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود! این برای چیه؟ "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰تومان باشه نه ۹۰۰ تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟" بگو ببینم از کجا می دونستی؟
نگو حدس زدم که خنده دار است. استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟*"

همه اینها مدیون تفکر سوپر مدیر آی تی است که اینک اسمش آی.استیو است: (آی.استیو سرگذشت استیو جابز به قلم نویسنده سابق تایمز والتر ایساکسون است که قرار است از روی آن هالیوود فیلمی بنام استیو جابز بسازد) مردی که متولد 24 فوریه 1955 بود و در 5 اکتبر 2011 درگذشت اما آن فقط جسمی بود مرکب از ژنهای سوریایی،آلمانی و سوئیسی (پدر سوریایی بنام عبدالفتاح جاندالی و مادری بنام جوآنا شیبل) که رفت.
استیو جابزی که دنیای آی تی به خود دیده، نه تنها نمرده؛ بلکه شیوه مدیریتی اش، ابداع محوری اش در طول زندگی، خستگی ناپذیری در دنیای سراسر متحول آی تی و حتی تیریپ اسپرت و جین و کتانی اش جاودانه خواهد ماند. او کت و شلوارهایی که بیل گیتس دوست دیرین و رقیب دوران جوانی اش می پوشید را دوست نداشت. استیو والدینش را پاول و کلارا می دانست و دوست نداشت به آنها بگوید ناپدری و نامادری، و همیشه در مصاحبه هایش می گفت آنها پدر و مادر واقعی من هستند! و البته هرگز سعی نکرد با پدرش ژنتیکی خود یعنی عبدالفتاح تماس برقرار کند.
این مطلب ترجمه فارسی مطلب What Animals Can Teach Us About Reaching Our Goals سایت Pick The Brain است. این سایت از جمله سایت های انگلیسی زبان پرطرفدار است که مطالب بسیار خوبی در زمینه بهبود زندگی، روانشناسی و… منتشر می کند.
میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.
نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.
قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.
موش های شناگری که غرق شدند: این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.
نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.
سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند: تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.
روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.
نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!
با تشکر از دانشجوی محترم خانم فرشته مقدسی برای ارسال این مطلب زیبا
مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
نكته مديريتي :
قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید
یکی از مفاهیمی که در سالهای اخیر وارد حوزه های گوناگون اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شده سرمایه اجتماعی است که در اشکال گوناگونش یکی از مهمترین مفاهیم ظهور یافته در دوران ماست. سرمایه اجتماعی دارای محورهایی اساسی به نامهای اعتماد اجتماعی، مشارکت و آگاهی است که در جامعه اسلامی ما ایمان نیز به آن اضافه می شود.
از میان اجزای سرمایه اجتماعی، اعتماد اجتماعی اصلی ترین و مهمترین محوری است که با ایمان ارتباط مستقیم دارد و با کاهش باورهای دینی و ارزشهای اخلاقی، اعتماد اجتماعی نیز کمرنگتر میشود.
اعتماد اجتماعی یعنی پایبند بودن به هنجارها و ارزشهایی که مورد قبول آحاد جامعه بوده و باعث رشد فرهنگی و بالندگی اقتصادی میشود. با بالا رفتن آگاهی، مشارکت اجتماعی افزایش می یابد همانگونه که با بالا رفتن ایمان، اعتماد عمومی به یکدیگر در میان مردم، اعتماد به نهادهای مردمی و دولتی و مشارکتهای داوطلبانه در تشکلهای غیردولتی در شبکه های ارتباط اجتماعی افزایش می یابد.
اعلام خبرهایی مثل اختلاس سه هزار میلیارد تومانی نه تنها باعث شوک اجتماعی میشود بلکه اعتماد اجتماعی را نیز کاهش میدهد. وقتی یک قاچاق فروش به خاطر آلوده کردن و به مخاطره کشیدن اجتماع اعدام میشود، فرد یا افرادی که با چنین حرکاتی باعث ایجاد بدبینی به نظام اجرایی میشوند نیز باید اعدام شوند. این موضوع ربطی به خشونت یا حقوق بشر ندارد. کمرنگ شدن اعتماد مردم به سیستم بانکی و باور کردن ضعف نظام اجرایی باعث به خطر افتادن آن جامعه شده و در کنار کمرنگ شدن اعتماد اجتماعی، فساد اقتصادی و اداری، اضطراب اجتماعی نیز افزایش می یابد چرا که مردم از خود میپرسند با این پول چند مدرسه و بیمارستان و مسجد میتوان درست کرد؟ چند خانه برای افراد مستعد ازدواج یا خانواده های بی سرپناه میتوان بنا کرد؟ و حالا عوامل این اختلاس چند سالی در زندان می مانند و بعد از آزادی با خیال راحت این سرمایه غارت شده را خرج میکنند.
به اینها اضافه کنید مشکلاتی را که بسیاری از افراد برای تامین شهریه مدرسه یا دانشگاه فرزندانشان با آن رو به رو هستند. در نظر بگیرید پدری را که برای تامین شهریه فرزندانش، خورد و خوراک خانوادهاش، تامین جهیزیه دخترش و یا تامین یک سرپناه مجبور به فروش کلیه خود میشود؛ در حالی که همین فرد برای گرفتن یک وام بانکی حتی با مبالغ نه چندان زیاد با موانع زیادی رو به رو است و در آخر هم به بهانه های مختلف همین مبلغ کم از او دریغ میشود.
برای بدبین کردن مردم به نظام اجرایی چه خیانتی از این بالاتر میتواند باشد؟ آیا جرم این افراد از جاسوسها کمتر است؟ اینکه اینگونه مفاسد در جامعه آشکار میشوند جای خوشحالی است که هیچ خائن اقتصادی در حاشیه امن نیست اما این موارد که این پول در چه مدت، توسط چه افرادی و چگونه از سیستم بانکی خارج شده و چه کسانی از عوامل اختلاس در هنگام اجرای نقشه شوم آنها حمایت میکرده اند خود جای تعمق دارد.
از نگاه رفتارشناسی، برای تقویت اعتماد اجتماعی و ارتقای سرمایه های اجتماعی، شفاف سازی در مورد اشخاص و اقدامات آنها که منجر به این فاجعه اخلاقی شده لازم است و پنهان کردن چهره و نام آنها بعد از محاکمه و قطعی شدن و اکتفا به چند سال زندان در رابطه با مجازاتشان فقط دادن چراغ سبز به افزایش اینگونه ناهنجاری های رفتاری و اقتصادی است.
ممنون احسان که این آدمها را نشانمان دادی.../در برابرشان سر تعظیم فرود میآورم .

به گزارش کافه سینما در بخش انتهایی آخرین برنامه ماه عسل۹۰ پرویز پرستویی روی خط تلفن برنامه میآید و ضمن تمجید از برنامه ماه عسل حرفهای قابل تأملی میزند، متن کامل صحبتهای پرستویی را بخوانید:
همهٔ برنامهها را دیدم و چون میدونم تو برنامههایت میگویی سلام و علیک را بزارید کنار میخوام بدون مقدمه یک مطلب کوچک، اون که احساس من در مقابل این برنامه است را برایتان عنوان بکنم.
| ||||
سلام و خدا قوت به شما احسان علیخانی عزیز و تمامی همکارانتان که به مدت یک ماه هر شب در برنامه خوبتان تلاش کردید و آدمها یا بهتر بگویم انسانهایی را آوردید به مردم نشان دادید که هر کدام با مسئله خاصی همراه بودند. مسائلی که جامعه ما سالیان سال با اونها رو به رو بودند و با هر کدام برخورد یا نگاه خاصی داشتند. یکی را با تمسخر، یکی را با ترحم، یکی را با تحقیر و یکی را با نفرت نگاه میکردند. اما حضور تک تک اونها در برنامه شما به ما یاد دادند که با آنها چگونه برخورد کنیم. و اما خود اونها بدون اینکه خودشان را سانسور کنند تمام اون چه که در دل و ذهن و زندگیشان میگذشت و میگذرد را با ما صادقانه در میان گذاشتند.
شاید خیلی از این دست انسانها که در جامعه ما زندگی میکنند، گمنام و بینام و با تنگ دستی روزگارشان را سپری میکنند اما هیچکدامشان دست کمک به طرف ما دراز نکردند چرا که یاد گرفتند چگونه با امبد، مقاومت، بردباری، صبر، تحمل، دوست داشتن و عشق با مشکلاتشان کنار بیایند و امید را سرلوحهٔ زندگیشان قرار بدهند و فقط خدا را در نظر بگیرند. چیزی که شاید خیلی از ماها فراموشش کردیم.
به گزارش کافه سینما، پرستویی سخناناش را این طور ادامه داد: همدیگر رو دوست نداریم، دل خوشی از هم نداریم، هرجور که دلمون بخواد در مورد هر چیزی و هر کسی قضاوت میکنیم و بعضیها رو با زبان تلخ و قضاوتهای واهی تو ذهن و دل خودمون میکشیمشان. خوبه که امید، انسان دوستی، گذشت، صبوری و از همه مهمتر خداپرستی رو از اینها یاد بگیریم. با همه مهربون باشیم و به درد هم بخوریم، همه رو از خودمون بدونیم و انقدر نسبت به همه چیز و همه کس بدبین نباشیم.
یک ماه گذشت، یک ماه نمونهٔ آدمهایی رو دیدیم که هر کدامشان با مشکلات و مسائل خاصی روبه رو بودند. ببینیم ما از این به بعد چی کار میکنیم؟ این عزیزان به اندازهٔ همهٔ عمر به ما سر مشق دادند. امیدوارم ماهم تکالیفمان را خوب و بدون غلط انجام بدیم.
یادمون نره خواستههای بچههای بیسرپرست را، خانوادههایی که پنج قلو دارند، مردی که از اعتیاد برگشته، جوانی که قتل کرده، پزشکی که با سرطان کنار اومده، دوقلوهای به هم چسبیده، مردی که ایدز داره، زنان پایداری که پای همهٔ سختیها ایستادند، مادر چهار شهید و آزادگان و جانبازان گمنام.
و من در آخر سر تعظیم در مقابل هر کدام از مهمانانتان فرود میآورم که به من یاد دادند چگونه میشود در مقابل سختترین مسائل زندگی ایستاد و به خدا نزدیک شد.
تاریخ : ۲۹/۰۵/۱۳۹۰
سارا پورجعفر
لذت زندگی
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. |
آقای جابز ۵۶ ساله، چندین سال است که با سرطان دست و پنجه نرم میکند و از ماه ژانویه امسال به دلایل پزشکی، به صورت روزمره فعالیت نمیکرد.
چند روز پیش با متن زیر از مدیریت اپل استعفا داد:
«به اعضای هئیت مدیره و انجمن اپل:من شماری از بهترین دوستان زندگیام را در اپل پیدا کردهام، از همه شما، به خاطر سالهای زیادی که به من اجازه کار در کنارتان دادید، ممنونم.
----------------------------------------------------------------------
چند نفر از ما وقتی بدانیم که نمی توانیم، می رویم؟؟؟؟
دیر یا زود ،موفقیت با کسانی است که بردن را باور دارند.
شما با کامپیوترهای دست دوم خود چه میکنید؟ اونها رو به قیمت پایین میفروشید؟ میگذارید گوشه انباری خاک بخوره و بعد از مدتی هم میاندازید دور؟
کامپیوترهای ما ممکنه زود از رده خارج بشن و دیگه جوابگوی نیازهای ما نباشن. شاید به نظرمون بیاد که واقعا این کامپیوترها بلااستفاده باشن. اما همین کامپیوترها میتونن برای خیلیها، برای خیلی از کودکان و نوجوانان، برای خیلی از کودکان و نوجوانان در مدارس مناطق محروم نعمتی بزرگ باشد.
داشتم در مورد موضوعی جستجو میکردم که بصورت اتفاقی برخوردم به سایت موسسه خیریه مهر گیتی. این موسسه خیریه کامپیوترهای دست دوم رو تعمیر میکنه و به مدارس منطقه محروم ارسال میکنه. شاید ایده تازهای نباشه اما به نظرم ارزشمنده.
قصدم این بود که این موضوع رو با شما درمیون بگذارم، شاید دوست داشتید کامپیوتر دستهدومی که داره خاک میخوره رو هدیه کنید به بچههای مدرسهای که یک جایی تو این کشور دارن در محرومیت زندگی میکنن. شاید لمس کیبوردهای قدیمی همین کامپیوترها در سرنوشت یکی از بچهها تاثیر گذاشت!
اگر علاقهمند هستید این مطب رو به اشتراک بگذارید تا دیگران هم مطلع شوند.
سركار خانم اكرم تاجيك
كسب رتبه اول كنكور پيام نور 1390 - رشته حسابداري - رو صميمانه بهت تبريك مي گم.
اميدوارم هميشه موفق باشي.
بدينوسيله به ساير دوستاني هم كه از طريق پيامك و اي ميل و تماس و ... موفقيتشون رو اطلاع دادن صميمانه تبريك مي گم و براشون اط صميم قلب آرزوي موفقيت دارم.
ساير عزيزاني كه هم تو كلاسهاي بنده بوده اند اطلاع بدن. بي شك خوشحالي شما خوشحالي من خواهد بود.
ماهیت یک سازمان، به دلیل کار تیمی و کنار هم قرار گرفتن افراد، اقتضا می کند گفتگو در یک سازمان و شرکت به عنوان یک ابزار مهم برای ارتباط اثربخش و کارا، به شکل مناسبی انجام شود. بخشی از گفتگو، گوش کردن مناسب است که به مدیران و کارکنان یک سازمان کمک می کند تا کارهای خود را بهتر پیش ببرند. نکات زیر می تواند به مدیران کمک کند تا بهتر گوش کنند:
1- به چشمان گوینده نگاه کنید. ما با گوش های خود می شنویم ولی قضاوت مردم در مورد گوش دادن ما این است که آیا به چشمان آنان نگاه می کنیم یا خیر. تماس دو چشم باعث می شود که سخنگو مورد توجه قرار گیرد. کمتر به بیراهه برود و به صحبت کردن تشویق بشود.
2- با حرکات چشم و ابرو گفته های او را تایید کنید. یک شنونده خوب از طریق حرکات غیرگفتاری می کوشد تا گفته های گوینده را تایید کند و توجه و علاقه خود را نشان دهد. یعنی که فرد با تمام وجود به او گوش می دهد.
3- از حرکات یا عملیات اضافی اجتناب کنید. شیوه دیگر این است که فرد هیچ اقدامی نکند و بدین وسیله اعلان نماید که به جای دیگری توجه نموده است. کارهایی چون نگاه نکردن به ساعت، ورق زدن کاغذ و بازی با مداد، نشانه خستگی و بی علاقگی فرد است.
4- پرسش هایی را مطرح کنید. کسی که گوش می دهد آنچه را که می شنود تجزیه و تحلیل کرده و در این باره پرسش هایی را مطرح می کند. یعنی شخص مطالب را فهمیده است، آن ها را تجزیه و تحلیل نموده و به گوینده اطمینان می دهد در حال گوش دادن است.
5- تفسیر کنید. از چنین عبارت هایی استفاده کنید. "فکر می کنم شما می گویید ..." یا "مقصود شما این است که ...". با این کار صحت گفتار کنترل می شود.
6- سعی کنید حرف گوینده را قطع نکنید. اجازه بدهید گوینده کلام خود را به پایان برساند و پس از آن پرسش های خود را مطرح نمایید.
7- در صحبت کردن زیاده روی نکنید. بیشتر افراد تمایل دارند که بیشتر حرف بزنند و نظرات خود را ابراز نمایند و کمتر به حرف های دیگری گوش می دهند. حرف زدن لذت بخش تر است و سکوت موجب ناراحتی می شود. کسی که خوب گوش بدهد متوجه این واقعیت می شود و بیش از حد صحبت نمی کند.